تبليغاتX

عشق و نفرت

عشق و نفرت


 

اگر عشق نبود :

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

قیصر امین پور



هزاران کوچه در خوابست :

 

هزاران کوچه در خوابست
 هزاران کوچه ی تاریک
هزاران چهره ی ترسیده پنهان
 هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
هزاران خانه در خوابست
هزاران چهره ی بیگانه در خوابست
میان کوچه ی تنها میان شهر
میان دستهای خالی نومید
هزاران پرده یکسو می رود آرام
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
 میان کوچه ی تنها
 میان شهر
میان رفت و آمدهای بی حاصل
میان گفت گوهای ملال آور

م.آزاد



اندوه شیرین :

 

 صدای تیشه آمد
 گفت شیرین
 کنار ماهتابی ها به مهتاب
صدای تیشه آمد
 ماه تابید
 صدای تیشه ی فرهاد آمد
 گفت شیرین
 کنار لاله ها با لاله ی لال
 صدای ناله آمد
 لاله نالید
صدا از تیشه ی فرهاد افتاد
 صدای گریه ی شیرین
میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران فرو می ریخت

 

م.آزاد



فردا :

 

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟

قیصر امین پور



 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 2:23 توسط رامین |

ندا, ندای آزادی را جانی دگر بار بخشید

 

ندا را خاموش کردند اما با ندایش چه میخواهند کنند ؟

با ندای ما چه میخواهند کنند ؟!.!.!

 


گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک (چون ندا)

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود. چون کوه

یادگاری جاودانه. بر تراز بی بقای خاک.



اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:23 توسط رامین |

مرا یارای ماندن نیست

 

 

آنکه مي‌گويد دوستت می ‌دارم
خنياگر ِ غمگین ایست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود .

 

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من.

 

عشق را


ای کاش زبان ِ سخن بود .


آنکه مي‌گويد دوستت می ‌دارم
دل ِ اندُوه ‌گين ِ شبی ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را


زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود ...

2 نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:30 توسط رامین |

یاس اگر غم داشت سبز نمی شد ...

 

 

درودی بی پایان و درودی سبز چون موج سبز به تمامی شما گل های خوش بو که پیراهن من رو که این کلبه ی کوچک اما سرشار از پند هست با عطر های بی سر انجامتون چون گلسان کرده اید.

باید از همه ی شما پوزش بخوام واسه اینکه دیر به دیر میام .

میدونید که این روزها چون موجی توی دریای زیبای همبستگی در خروش هستیم.

راستی یه پیشنهاد حتما کارای محسن نامجو رو گوش کنید واقعا زیباست به نظر من اسطورست.

همچنین همای مستان اونم بسیار بسیار زیباست.

البته دوتا سبک متفاوت دارن. نامجو موسیقی تلفیقی کار میکنه و همای سنتی

اگه گوش ندین خیلی عقب می افتین آ

عاشقانه همه ی شمارو دوست دارم.

*بدرود*

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:32 توسط رامین |

 

هر چه کردم خاطراتم جستجو

هر چه گشتم کوچه هایش مو به مو

 

از همان اول فقط بازی عشق !!

پس ندیدم یک حقیقت روبرو



 

عجب از حال و احوال جهان است

اگر خندی بگویندت جوان است

 

وگر گریی بگویند از تب عشق

هزاران غصه در قلبش نهان است



2 نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:11 توسط رامین |

باز هم استاد فریدون مشیری ...

 

دیوانه :

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت


همه خاکسترش را باد می برد 
 وجودش را جهان از یاد می برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی ها 

به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 

در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن  خاکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن



درد :

درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارم
 ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همی دانم دلی پر درد دارم



شراب :

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی. تو شراب زندگی بخش
 شبی می نوشمت خواهی نخواهی

2 نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:28 توسط رامین |

سهراب را کسی نخواهد شناخت ...

 
نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک


 
جان گرفته

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
بانگ زد برمن :* مرا پنداشتی مرده
و به خک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آمیزد
در تپش هایت فرو ریزد
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم می لغزید بر یک طرح شوم
می تراوید از تن من درد
نغمه می آورد بر مغزم هجوم
2 نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:55 توسط رامین |

و فریدون اینچنین گفت ...

 

نایافته

گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر



کوچه

بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:44 توسط رامین |

آفتاب پرست. __شعر از استاد فریدون مشیری__

 

 

در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز



خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم



 آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم



در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار



روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا



سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد



ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد



ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است



از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم



من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم

2 نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:10 توسط رامین |

... نا گفته ها را پیش از من و تو گفته اند

در عشق یک به علاوه یک می شود یک. نه دو

اینجاست که ریاضیات پشت سر گذاشته می شود ...



هر گاه که اشک از چشمانت می آید دلگیر نشو

بلکه شاد شو  و  بدان که هنوز زنده ای و احساس در تو زنده است ...



اگر حرفی برای گفتن بود دیوار ها سکوت نمیکردند ...



میروم تا که بدانند بودم

میخوابم تا که بدانند روزی بیدار بودم

میگویم تا که بدانند منهم میتوانم بگویم

و میمیرم تاکه زنده بودنم را درک کنند ...



با بدن خود به مخالفت بر نخیز که بدن تو خانه ی اول توست ...



 

 *عزیزانم به ایران قسم  حرفی برای گفتن نیست اگه حرفی بود من اینقدر دیر به دیر نمی نوشتم یا اگه حرفیم باشه گفته شده و من باید تکرار کنم.*

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:11 توسط رامین |

گفته اند و ما نشنیده ایم ... × خیام بزرگ مرد تاریخ. ×

عشق و نفرت

سلام دوستان عزیز عید نوروز رو به تمام شما عاشقان شعر و شاعران پارسی تبریک میگم

امیدوارم  تو این مدتی که این وبلاگ شروع به کار کرده تونسته باشم با اشعار شعرای

برجسته ی ایرانی نظرتونو جلب کرده باشم.

با نظر و پیشنهاد ارزشمندتون در درجه ی اول به بهتر شدن این وبلاگ کمک کنید و بعدشم که

با این کار من رو خوشحال کردید  هرچند دومی زیاد مهم نیست. 

این بار هم از حکیم-دانشمند و فیلسوف ایرانی اشعاری گذاشتم .  




از جملـــه ی رفتـــگان ایــــــن راه دراز

باز آمــده ای کو که بما گــــــــوید راز

پس بر سر این دو راهــــه از روی نیــاز

چیزی نگذاری که نمی آیی بــــــــــاز



دی کــــوزه گری بدیـــدم انــدر بــازار

بــر پاره گلــی لگد همی زد بسیـــــــار

و آن گـــل بزبان حال با او می گــفـت

مـــن همچــــو تو بوده ام مرا نیــکودار



ایـــدل غم این جهـــان فرسوده مخــــور

بیهوده نئی غمــان بیهــوده مخــــــــــور

چــون بوده گذشت و نیست نـابوده پدیـد

خــوش باش غم بوده و نابوده مخــــــور



یک قطـــره آب بــود با دریــــــا شد

یک ذره خـــاک با زمین یکتــا شـــد

آمــد شدن تو اندرین عالــــــم چیست

آمد مگسی پدید و نا پیــــــدا شـــــــد



ای دوست بیـــــا غــم فـــردا نخـــوریم

وین یکــدم عمــر را غنیمت شمـــریـــم

فردا کـــه ازین دیر فنا در گــــــذریـــم

با هفت هـــــــزار سالگــان سر بسریـم



از دی کـــه گـــذشت هیچ ازو یــاد مکـــن

فردا کـــــه نیامـــده ست فریاد مکـــــــــن

بر نامـــده و گـــذشته بنیــــــــــاد مکـــــن

حالـــی خوش بـــاش و عمر بر باد مکــن



چون حاصل آدمــــی در این شورستــان

جــز خوردن غصـه نیست تا کنــدن جـان

خــرم دل آنکه زین جهـــان زود بــــرفت

و آسوده کسی کــه خــود نیامد به جهـــان



پیش از مـــن و تـــو لیل و نهاری بـــــوده ست

گـــردنده فلـــک نیز بکــــاری بـــــــــوده سـت

هــــرجا که قــــدم نهـــی تو بـــر روی زمیـــن

آن مـــــردمک چشـــم نگـــآری بــــــــوده ست



تـــا چنـــد زنم بــــروی دریــــــــا هـــا خشت

بیــــزار شدم ز بت پـــــرستــــان و کنـــــشت

خیــــــام کـــه گفت دوزخـــی خواهد بـــــــود

کـــه رفت بـــه دوزخ و کـــه آمد زبــــــهشت



چــون لاله ب نوروز قــــدح گیـــــــر بــدست

با لالـــه رخـــی اگـــــــر ترا فــرصت است

می نـــوش بخـــرمی که این چــــرخ کهــــن

ناگاه تـــرا چـــون خاک گــــردانــــــد پسـت



این کــــوزه چـــون من عاشق زاری بوده ست

در بنــــــد سر زلـــف نگـــــــاری بـــوده ست

این دسته کـــه برگـــردن او می بینـــــــــــــی

دستی است که بر گـــردن یـــاری بـــوده ست



مــائیم و مــی و مطــرب و این کنـج خــراب

جان و دل و جـــام و جامه در رهــن شـراب

فارغ ز امیــــــد رحمــت و بیــــــم عــــذاب

آزاد ز خــــاک و باد و از آتــــــــــش و آب



آن قصـــر کــه جمشید در آن جــــام گرفت

آهـــو بچه کـــرد و شیــــر آرام گــــــرفت

بهـــرام که گـــور میگرفتی همـــه عمـــــــر

دیـــدی چـــه گونـــه گـــور بهـرام گـــرفت



ابـــر آمد و باز بــر سبـــزه گــــــــــریست

بی بـــاده ارغـــوان نمی بایــــــــــد زیسـت

این سبزه کـــــــه امــــروز تماشاگه ماسـت

تا سبـــزه خاک مـــــــا تماشا گــه کیـــست



چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا



از منزل کفر تا به  دين  يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین  یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را  خـوش  مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است



چون  نيست ز هر چه  هست  جز بـاد  بدست

چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

انـگار  که   هســت  هـر چه  در عـالم  نيست

پندار کــه  نـيست  هــر چـه  در عـالم  هــست



مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت



افسوس  که  سرمايه  ز کف بیرون  شد

در پای  اجل  بسی  جگر ها خون   شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از  وی

کاحوال   مسافران   دنیا    چون     شد



تا زهره  و مه  در آسمان گـشت  پدید

بـهتر ز می  ناب   کـسی  هـیچ   ندید

من در عجبم  ز می  فروشان  کایشان

زين به-  که فروشند چه  خواهند  خرید

 

2 نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:15 توسط رامین |

اوشو

OSHO / اوشو کیست؟ 

معبد خداوند فقط به روی

دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است .

دل گرفته را به این معبد راهی نیست ،

پس ، از اندوه اجتناب کن.

دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن

درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس-

و برای این { دلشادی و آواز و رقص } به دنبال دلیلی نباش .

کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود .

 و نغمه ساز کن

نه برای دیگران ،

نه به خاطر چیزی ،

برقص ، فقط به خاطر رقص ؛

بخوان ، فقط برای آواز ؛

آن گاه سرتا پای زندگی ات ملکوتی می شود ،

و فقط در این حالت است که همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد .

این گونه زیستن ، آزاد بودن است.



 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:2 توسط رامین |

خیام

 
..

kayyam

بیست و هشتم اردیبهشت ماه، مصادف است

 با روز بزرگداشت حکیم عمر خیام، پدر رباعی

 در ادبیات فارسی، شاعر، منجم و فیلسوف ایرانی

اشعار خیام بیشتر به زبان پارسی و تازی هستند

 مضمون عمده رباعیات خیام شک و حیرت،

 توجه به مرگ و فنا و تذکر

 در مورد مغتنم شمردن عمر آدمی است.

 خیام در سال 517 ه.ق چشم از جهان فرو بست

. وی را در زادگاهش نیشابور به خاک سپردند.

 آرامگاه اين شاعـر بزرگ و رياضي دان مشهور ايراني،

 حکيم عمر خيام در باغـي در نـيشابور است. 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 

در کـــارگــه کـــوزه گری رفـــــتم دوش
دیــــدم دو هـــزار کـــوزه گویا و خموش
ناگاه يكي کوزه بـــر آورد خـــــــروش
کــو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . . .

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار  و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامدست و روزی که گذشت



قومی متفکر اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آن که بانگ آید روزی

ای بی خبران راه نه آن است و نه این



 

 

2 نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:32 توسط رامین |

هما میرافشار

 

کم خور غم دنیا را . می زن دو سه پیمانه

تا چند اسیر دل . ای عاقل و فرزانه ؟

ای بی خبر از مستی . بگذر ز غم هستی

برخیز و بزن ساغر . میخانه به میخانه

 

گر قرب خدا خواهی . یک سینه صفا آور

بیهوده چه می جویی . در کعیه و بتخانه ؟

این عمر گریزان را . کی ارزش آن باشد

بر آتش غم سوزی . همچون پر پروانه

 

از عشق جهان بگذر . تا عالم جان بینی

زان پیشتر ای غافل کاین دل شود افسانه

دل صاف چنان می کن . ای ره به خطا رفته

تا نور خدا بینی . در چهره ی جانانه



آه این را نمیکنم باور

که به دل مهر دیگری داری

که به جان غیر نقش روی هما

یاد عشق فسونگری داری

وحشتم میکشد . اگر روزی

دیده ات غیر روی من بیند

یا به روی لبان شیرینت

نام دیگر به شوق بنشیند

گر هنوزم عزیز میداری

از چه اکنون غمین و تنهام .

 

2 نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:3 توسط رامین |

باز پاییز است ...

باز این دل از غمی دیرینه لبریز است

باز می لرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان

باز می ریزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم. خداوندا. پریشانم

باز می بینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است ...

باز این دنیا غم انگیز است

باز پاییز است و هنگام جدایی ها

باز پاییز است و مرگ آشنایی ها



از که میگویی حکایت ؟

شهر دل خالی است.خاموش است

برکه آرام است و غمگین

شهرزاد قصه گو تنهاست

نغمه های آشنایی مرده بر لب کوچه ها

نه صدایی

نه دگر آوای گرم آشنایی

بر خیابان های ساکت. مانده تنها رد پایی

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:15 توسط رامین |

rabt dare :-s

نفرین خدا بر من اگر باز بسوزم

پروانه صفت در دل آتشکده ی عشق

نفرین خدا بر من اگر قصه بگویم

از این دل دیوانه ی سودا زده ی عشق

نفرین خدا بر من اگر رو به تو آرم

گر رشته ی جان بگسلند از حسرت دوری

نفرین خدا بر من اگر با تو دوباره

گوبم زین همه اندو و صبوری

نفرین خدا بر من اگر شعله کشم باز

چون شمع شب افروزی و مستانه بخندم

نفرین خدا بر من اگر پیش نگاهت

چون قطره ی می بر لب پیمانه بخندم

نفرین خدا بر من اگر چشم سیاهم

در مردمک خویش کشد نقشه تو را باز

نفرین خدا بر من اگر باز به شب ها

با این دل سودازده خویش کنم راز

نفرین خدا بر من اگر راه تو پویم

نفرین خدا بر من اگر نام تو گویم

نفرین خدا بر من اگر از دل رسوا

نام تو و یاد تو و مهر تو نشویم

نفرین خدا بر من اگر پر بگشایم

بر بام تو بیگانه کنم باز همایی

نفرین خدا بر من اگر باز بجویم

راه دیگری پیش تو جز راه جدایی



دیدی دلم شکست ...

دیدی که ای بلور درخشان عمر من !

بازیچه بود ...

دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمین.

دیدی دلم شکست ...



2 نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:19 توسط رامین |

مستان خرابات ز خود بی خبرند

جمع اند و ز بوی گل پراکنده ترند

ای زاهد خود پرست با ما منشین

مستان دگرند و خود پرستان دگرند.



باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

از جان و دل یارم شوی تا عاشق و زارت شوم

من نیستم چون دیگرام بازیچه ی بازیگران

اول به دام آرم تورا. وانگه گرفتارت شوم.


 

2 نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:39 توسط رامین |

سوره تماشا

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به انان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست.

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ.

در کف دست زمین گوهر نا پیداییست.

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم.

و به نزدیکی روز..و به افزایش رنگ.

به طنین گل سرخ.  پشت پرچین سخن های درشت.

 

و به آنان گفتم :

هرکه در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

میگشاید گره ی پنجره ها را با آه.

 

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم.گفتم :

چشم را باز کنید.آیتی بهتر از این میخواهید ؟

میشنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند.سحر.

 

سر هر کوه رسولی دیددند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود.

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای آینه ها آشفتیم. 

 

2 نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:21 توسط رامین |

آن را که جفا جوست، نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

ما را، ز توغیر از تو تمنایی نیست

از دوست به جز دوست نمی باید خواست.



اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است !

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است

 اگر عاشق شدن يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است



عجب دنيايست
عجب دنيايه پرغوغايست
يکي رو دوست مي داري نمي داند
ز چشمانت برايش اشک مي باري نمي داند
نگاهش مي کني اما نگاهت را نمي خواهد
تو قلبي در ميان سينه ات داري
و او فرياد عشقت را نمي خواهد



2 نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:50 توسط رامین |

 
پیـــمانه ای ساقــی بده      تا مــن  شــفای دل  کـنـم
 
 
این قلب افسون گشته را     از هـــجر او  غــافـل کــنـم
 
 
جامــی بده"مــی" را بریز     امشب تو سرمـستم  بکن
 
 
غــافل مرا از خــویشتــن    ا زآنــچه که هــستم    بکن
 
 
 پیــمانه ام را  نـــشکنـی      "مــی" را مریزی بر  زمـین
 
 
 زیرا به قــلب عــاشقــم       مـرحم ندارم  غــیر از ا یـن
 
 
مــستم ولی افسرده ام       با غصه "می"را  خـورده ام

خاک میخواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه.... شاید عاشقانم نیمه شب

گل برروی گور غمناکم نهند

 

2 نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 17:22 توسط رامین |

گل سرخی به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم رو چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت



وصیت می کنم وقتی که مردم

 مرا در جمع عاشقان خاکم سپارید

 به جای سنگ بر روی مزارم

درخت لیلی و مجنون بکارید



عشق چیست؟

 

۷ ثانیه نگاه

۷ دقیقه خنده

۷ ساعت صفا

۷ روز آشنایی

۷ هفته بی قراری

۷ ماه انتظار

۷۰ سال پشیمانی



2 نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 11:45 توسط رامین |

فراموشي به اين آسونيا نيست

اميد من. دلم از تو رها نيست

ميخوام تو ياد من عشقت بميره

ولي از قلب من مهرت رها نيست

دارم آتيش مي گيرم از جدايي

ولي هيچ كس به فكر دل ما نيست

خدايا پس ميون اين همه دل

چرا حتي يكيشون با وفا نيست

همه دنيا ميدونن اين حديثو

كه آرامش براي عاشقا نيست



تو هم رفتی و دل غمگین تر از پیش
غمین و زخمی و افسرده و ر یش
دوباره اشکها دارد برایم
ز رنج و غصه و تنهائی خویش
تو هم رفتی و این دنیای خاموش
ز چشم افتاد و در دل شد فراموش
دلم غمخانه ای اندوهگین شد
که در آن بر نوای غم دهم گوش
تو هم رفتی و دیدم رفتنت را
شنیدم از جدائی گفتنت را
به رویایم شدی. بعد از جدائی
ترا دیدن ، نشستن، خفتنت را
تو هم رفتی و من در سرنوشتم
بروی دفتر قلبم نوشتم
پس از تو دل نمی بندم بیاری
من از عاشق شدن دیگر گذشتم

(( شعر ازــــ ف.شیداــــ))



چيزي نگو قسم نخور

تموم حرفات يه دروغه

کسي نگفت خودم ديدم

خونه قلب تو شلوغه


چيزي نگو لياقتت

عشق مقدسم نبود

حس ميکنم نبودي و

بودنتم يه قصه بود
 
تو ديگه مُردي و اين حرف آخره

بذار عشق تو هم از خاطرم بره


من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگينه اون از غصه ی توست

يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون

سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نريزه رويه سرت

تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت

نشکنی زير تگرگ نريزه از تو يه برگ

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگينه اون از غصه ی توست

يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش ميشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم. که راحت بشه خيالم

دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اونقده ميگم تا خسته شم.با عشق تو شکسته شم



تو چشمان مرا دیدی و رفتی


تو اشکای مرا دیدی و رفتی


به شبهای دلم تابیدی رفتی


تو تاریکی دلم دیدی و رفتی


تو حرف غم شنیدی و رفتی


تو قلبم را شکستی و رفتی


دل پژمردهام را دیدی و رفتی


ز خاک بسترم دامن کشیدی


تو پایان مرا دیدی و رفتی

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 21:49 توسط رامین |

به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني

امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن.

به جاي سيله اشکي که فردا برمزارم ميريزي

امروز با تبسمي شادم کن

به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي

امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نيازم دارم نه فردا.



 

کاش ای تنها امید زندگی

می توانستم فراموشت کنم

یا که همچون آتشی در سوز دل

در مهیب سینه خاموشت کنم

کاش آنروز در گلستان خیال

ای گل زیبا نمی چیدم تو را

تا که امروز بسوزم از داغ دوریت

کاش هرگز نمی دیدم تو را....



اگر تو این دنیا قرار بود جای چیزی باشم

دوست داشتم که جای اشک های تو باشم

در چشمات متولد بشم

رو پلکات جون بگیرم

رو صورتت جاری بشم

و روی لب هات بمیرم



تویی شمع شب من،تویی همسفر من

تویی زیباتر از یاس،تویی نیلوفر من

تویی همراه و همدل،تویی صاحب هر دل

چه گویم از رخ تو،منم مجنون بیدل

تویی زرین خورشید،تویی سرخی دلها

منم دیوانه تو،تویی افسونگر من

منم آواره تو،منم بیننده تو

منم دلتنگ رویت،دلم آید به سویت

چه کردی با دل من

که کردم جستجویت

نباشد چون تو زیبا

چه یوسف،چه زلیخا

فقط دانم که عشقم

همه عمرم تو هستی



2 نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 23:30 توسط رامین |

  گفتم تو را نبخشم گفتی که بی گناهم

 اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم

 

در روزهای شيرين همواره با تو بودم

 

 با من چرا نماندی در اين شب سياهم

                    

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:58 توسط رامین |

هرگاه پرواز ماهیان را دیدی

هرگاه شکستن غرور سنگ را دیدی

هرگاه شعله ور شدن یخ ها را دیدی

هرگاه توانستی بر اتش بوسه زنی

انگاه فقط انگاه باور کن که....

 ــــــ فراموشت کرده ام ـــــــ

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 20:19 توسط رامین |

گر دلی دارم بدان در دست توست

گر تنی دارم بدان سر مست توست

گر دلم را بشکنی با دست خود

دل نگیرم از توِِِِ... چون دل هم مست توست



اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:48 توسط رامین |

نگاه اولت بر من اثر کرد

 نگاه دومت دیوانه ام کرد

 نگاه سومت عاشق ترم کرد

 نگاه آخرت خاکسترم کرد

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:40 توسط رامین |

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 عاقبت بند سفر پایم بست

 

می روم خنده به لب خونین دل

 می روم از دل من دست بدار

 ای امید عبث بی حاصل

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:38 توسط رامین |

 

اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است



اي كاش خدا سه چيز را خلق نمي كرد

اول عشق دوم دوروغ سوم غرور

زيرا اگر عشق نبود انسان از روي غرور دوروغ نمي گفت

2 نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 8:45 توسط رامین |

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
.لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی.
.دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره.
.ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
.
.میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
.
.اما تو دریای عشقت بازمن تنهامی مونم

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:14 توسط رامین |


Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog